سوالی دارید؟

Ask Questions and Get Answers from Our Community

پاسخ

Answer Questions and Become an Expert on Your Topic

تماس با مدیران

Our Experts are Ready to Answer your Questions

خورشید کجا در قفسی گنجد و ، من نیز ؟؟؟

سایه های بیداری

کاربر انجمن
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
206
امتیاز واکنش
895
امتیاز
93

امتیاز:

این تاپیک را بدون مقدمه آغاز میکنم
باشد که مقبول افتد :


.صدای کوبۀ در بود
هراسان از خواب بیدار شدم .


خواب میدیدم
خواب دخترکی با چشمهای ....
دخترک میرفت و هی بر میگشت
و از نیمرخ مرا می نگریست
گویا فهمید که من
محو تماشای چشمهایش شدم
سر پیچ کوچه که رسید
مکثی کرد و با اشاره انگشت
مرا به خود فرا خواند و
همزمان چشمکی زد و
بعد
از خم کوچه پیچید و رفت
دویدم بهش برسم
که .......
کوبۀ در به صدا در آمد
با عجله بلند شدم و
خودم را پشت در رساندم
در را که باز کردم
همان دخترک توی خواب بود
با کاسه ای توی دستش
کاسه را به طرفم گرفت و گفت :
برای شماست
نگاه کردم
یک کاسه پر از یاس
سالهاست که من
از کسی نذری قبول نمیکنم
نذر نگاه دخترک
قبول شد
نزد خدای عشق

از بایگانی نوشته های پیشین
جمعه 6 اسفند 95
 
آخرین ویرایش:

سایه های بیداری

کاربر انجمن
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
206
امتیاز واکنش
895
امتیاز
93

امتیاز:

ساحل وصال

حلقه های دار ، همیشه مختص کسانی هست که میدانند .
و چوبه های دار را همیشه کسانی بر پا میکنند که می ترسند .
آنهایی که میدانند ، میدانند که هیچ حلقۀ داری ،
دانایی را خفه نمیکند .
اما آنهایی که میترسند ، این را نمیدانند .
نیازی نیست که این راز را به آنها بگویید .
آنها گره های کوری هستند که با هیچ اندیشه ای باز نمی شوند .

بادبان اندیشۀ دانایی ،
همواره با اتکا به همین گره های کور به اهتزاز در می آید .
هر چقدر گره ؛ سفت تر و سخت تر
همانقدر بادبان ، مقاوم تر در مقابل طوفانها .

نا خواسته یاری میکنند گره ها
نگویید این راز را به آنها .

وقتی به ساحل وصال رسیدید
این شمائید که از کشتی پیاده خواهید شد .

گره های کور ، هرگز فراتر از لنگرگاه را نخواهند دید .

تاریخ که دروغ نمیگوید .

اما اگر از دروغی ، تاریخ ساختند

بخندید به آن

هر چند سهراب گفت : من نمیخندم اگر .....


از بایگانی نوشته های پیشین
دوشنبه 30 مهر 97
 
آخرین ویرایش:

سایه های بیداری

کاربر انجمن
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
206
امتیاز واکنش
895
امتیاز
93

امتیاز:

خیال میکنیم که بیداریم

وقتی در یک نقطه از زندگی به باوری می رسی که فکر میکنی بهترین باور تمام عمرت بوده ،
می بایست کمی صبر کنی .

مولانا در داستان اتاق تاریک و فیل و جمعیتی که در تاریکی بر اساس حس لامسه خویش به بیان واقعیاتی می پردازند که در حقیقت واقعی نیست ، اشاره به همین موضوع دارد .

وی بیان میکند که اگر نوری در آن اتاق بتابانیم ، همگی متوجه باورهای اشتباه خود خواهند شد .

همچنین در داستان انگور خریدن ترک و عرب و رومی و فارس نیز با بیان اینکه اگر بتوان زبان مشترکی بین آنان ایجاد نمود ، همگی متوجه باورهای اشتباه خود خواهند شد .

با اندک تأملی در این دو داستان میتوان متوجه شد که زبان مشترک ، نگاه مشترک ، بیان مشترک ، فهم مشترک و ..... میتواند بسیاری از موانع موجود را مورد بررسی دقیق و موشکافانه قرار دهد و از سقوط در وادی « من بهترم » مانع شود .

گاهی اوقات همۀ ما از یک فیل صحبت می کنیم . اما در تاریکی . و همین تاریکی موجب میشود که ما فقط به قسمتی از آن فیل اشراف داشته باشیم و واقعیاتی را که بیان می کنیم ، از همان منظر و دیدگاه محدود ما سرچشمه میگیرد .

وقتی بر سر مالکیت ( اوزوم – انگور – عنب و استافیل ) بدون آگاهی از معنای واقعی آن مشاجره می کنیم ، نشانگر ضعف دیدگاه و آگاهی و بینش و نداشتن زبان مشترک و فهم یک سویۀ ما می باشد .

انداختن یک فیل در یک اتاق تاریک و سپس ورود در تشخیص و چگونگی آن ، آن هم در تاریکی اثر گذار در بینش ما ، نتیجه ای جز این نخواهد داشت .

باورهای گنده و فربه ما ، همانند آن فیل می باشد که در اتاق تاریک ذهن ، قابل تفکیک نیست و برای تبیین درستی و نادرستی آن ، تنها راه ، بیرون کشیدن آن باورها از تاریکی و در معرض روشنایی فهم و اندیشۀ درست قرار دادن است . و این میسر نیست ، مگر اینکه ما به یک بیداری نسبی برسیم . وگرنه خیال بیداری ، رویایی است که ما همچنان در خواب می بینیم و خیال میکنیم که بیداریم .


از آرشیو نوشته های پیشین
آدینه 16 آذر 97
 

سایه های بیداری

کاربر انجمن
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
206
امتیاز واکنش
895
امتیاز
93

امتیاز:

اهد ( ریش قرمز )
برخی کلمات را همانطور که دوست دارم در ذهنم می سازم .
برایم مهم نیست که اصل آن چیست .
برای من اصل همان است که من میخواهم .
حالا دهخدا و عمید و معین ، هر چقدر که میخواهند لغت اختراع کنند .
در نظم و نظام من هرگز کلمۀ اهد نمیتواند احد باشد .

اهد ! پاشو اون در را باز کن . خفه شدم توی این محبس .

« آیو » ( گِرد شدۀ « آیی » به معنی خرس – کلمه ای که اهد مرا با آن مینامد ) نمیتوانم باز کنم .
خودت که میدانی چرا .

اهد اینقدر برایم بازی در نیار . خرس که به خرس کاری ندارد .
پاشو اون سنگ بزرگ را از پشت در وردار و در را باز کن .

نمیتوانم « آیو » . شاید اون خرس کاری به کار تو نداشته باشد ؛
اما مرا از وسط جر میدهد و دو لقمه میکند .

یونس یه چیزی به این ریش قرمز الاغ بگو .
آخه مگر خرس ترس دارد که این احمق همۀ ما را اینجا حبس کرده ؟

چی بگم والا . تو که لقب خرس گرفتی ، بگو ببینم واقعا ترس ندارد ؟
تو که فقط لقبش را یدک میکشی ،
هیچ کس جرأت ندارد شبها حتی دو متری تو بخوابد .
چه برسد اون خرس دو تُنی که اون بیرون نشسته
و منتظر باز شدن این در است تا هر سیزده نفر ما را شام میل کند .

یونس نمیدانم ما چرا تو را سرپرست گروه کردیم اصلا ؟
شاید چون افسر نیروی هوایی هستی ، ما هم هوایی شدیم تو را انتخاب کردیم .
آخه عقل کل ! خودت داری میگی : خرس دو تُنی .
واقعا فکر میکنی این در آهنی با اون سنگ 50 کیلویی پشت آن ،
میتواند در مقابل پنجه های یک خرس دو تُنی دوام بیاورد ؟
خدائیش همۀ شما خُل و چِل هستید .

سنگ را از پشت در به سویی هل دادم و در را باز کردم .

نسیم خنک دامنۀ سبلان روحم را نواخت .

همگی مات و مبهوت مرا مینگرند . اما من اصلا اهمیتی به اون ترسوها نمیدهم .
از پناهگاه بیرون زدم و به تماشای ستارگان ایستادم .

یونس گفت : سعید پاشو اون در را ببند و اون سنگ را هم دو سه نفری هولش بدهید پشتش .
بگذارید این ترک بی مخ تا صبح بماند اون بیرون .

از بیرون پناهگاه داد زدم : کیسه خواب مرا بگذارید بیرون ،
بعدش هر غلطی دلتان میخواهد بکنید .

کیسه خواب را پرت کردند بیرون .

در را بستند و سنگ را هم گذاشتند پشتش .

از آن سوی در :

حالا تا صبح توی بغل اون خرس بخواب آنارشیست خر .

من : خاک بر سرتان ترسوهای بزدل !!!

روی سنگی نشستم و به آسمان خیره شدم .

................

چهار روز پیش که از اصفهان راه افتادیم 5 نفر بودیم . بقیۀ گروه در تبریز به ما پیوستند .
هشت نفر بچۀ تبریز ، چهار نفر بچۀ اصفهان ، منم که هیچ وقت معلوم نشد کجایی هستم .
تنها چیزی که میدانم ، این است که ایرانی ام و خاکم را دوست دارم .
همین .
هدف : قلۀ سبلان

امروز بعد از ظهر رسیدیم به پناهگاه اول . تقریبا در ارتفاع دو هزار متری فکر کنم .
با اینکه مرداد ماه است ، اما باد سردی می وزد .
بدون کیسه خواب و لباس گرم ، بی شک آدم اینجا یخ میزند تا صبح .

طبق قرار همیشگی امشب از شام خبری نبود . معده ها باید خالی باشد .
وگرنه فردا باید عین یاکریم قق قق ققو بخوانی .
فشار ارتفاع ، کمبود اکسیژن ، سرگیجه و حالت تهوع
اولین علایم معدۀ پر به هنگام صعود به قله است .
این احمد یابو عین خر ، دو تا تُن ماهی و یک بسته خرما را خورد .
هر چی هم بهش گفتیم گوش نکرد . فردا حالش را میپرسم . صبر کن !

زیپ کیسه خواب را تا زیر گلو کشیدم و نمیدانم کی خوابم برد .

با صدای غرشی بیدار شدم .

چشمم را که باز کردم یک خرس غول پیکر را در 20 متری خودم دیدم .

شب مهتابی با ستاره های درخشان ، کوهستان عین روز روشن .

نگاهی به ماه کردم . فکر کنم دم صبح بود .
چون ماه خودش را به انتهای آسمان کشانده بود . هیچ حرکتی نکردم .
سرنیزه را که موقع خواب توی دستم گرفته بودم ، هنوز توی دستم داخل کیسه خواب بود .
اما درون غلاف . برای در آوردنش از غلاف ، یه دستی تلاش آرامی را شروع کردم .
بچه ها از نعرۀ خرس بیدار شده بودند .
فقط یک بار اهد جرأت کرد بپرسد : « آیو » زنده ای ؟

بعدش دیگه نفس کشیدن هم یادشان رفت از ترس .

منم هیچ جوابی ندادم به ندای اهد . چون خوب میدانستم که چه بلایی سرم می آید .

خرس همچنان ایستاده بود و مرا نگاه میکرد . سرنیزه را از غلاف بیرون کشیده بودم .
اما متاسفانه در دست چپم بود . و من راست دست .

یادم باشد از این به بعد عقلم برسد که شبها سرنیزه را در دست راستم بگیرم .
البته اگر از این به بعدی باشد . این خرسی که من میبینم ،
از آن به بعد هم برایم باقی نخواهد گذاشت ، چه برسد به از این به بعد .

نمیدانم چرا نه میترسیدم و نه تنم میلرزید . در حالی که الان باید قبض روح شده باشم .
یک جایی خوانده بودم که اگر بتوانی در چشم درنده ترین سگها نگاه کنی
و با نگاهت درون اون سگ نفوذ کنی ، میتوانی به آن غلبه کنی .
حالا هی میپرسند : علم بهتر است یا ثروت ؟
الان فرض کن گنچ قارون مال من ؛ چه غلطی میتوانم در برابر این گودزیلا بکنم ؟
پس معلوم شد علم بهتر است . ولی نه هنوز . باید منتظر نتیجه باشیم .
بدون هیچ حرکتی ، چنان زل زده ام توی چشمهای خرس بیچاره
که فکر کنم طفلکی زهر ترک شده از ابهت من .
راست میگفت فیروز : واقعاً یه آنارشیست به تمام معنا هستم .
راستش نفهمیدم ، من از ترسم یخ زدم یا آقاه خرسه ؟
هر دو عین مجسمه به هم نگاه میکنیم .
با این تفاوت که من حتی نفس هم نمیکشم ، اما اون حسابی فس فس میکند .
یاد بابام افتادم که فس فس میکرد . یهو خنده ام گرفت .
آخه هیچ تشابهی بین بابای 50 کیلویی من با اون خرس دو تُنی نبود .
هر کاری کردم جلوی خنده ام را بگیرم ، نشد و دست آخر عین بمب منفجر شدم .
صدای خنده ام توی کوه می پیچید و پژواک آن را به خوبی می شنیدم ،
اما نمیتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . هی قیافۀ بابام جلوی چشمم ظاهر میشد
و جثۀ بابام را با جثۀ این غول عظیم مقایسه میکردم و بر شدت خنده هایم افزوده میشد .
طوری که چشمهایم پر اشک خنده شد و راستش دیگه چیزی نمیدیدم .
نه جثه بابا و نه آقا خرسه . شاید اگر غلو نباشد ، حدود پنج دقیقه عین دیوانه ها میخندیدم .
وقتی خنده ام تمام شد و اشک چشمهایم را پاک کردم ،
تازه یادم آمد که یک خرس غول پیکر در بیست قدمی من است .
اما نبود . رفته بود .
به همین راحتی .
تازه ترس به جانم نشست . با هراس این طرف و آن طرف را نگاه کردم ،
هیچ جنبنده ای در آن نزدیکی نبود . و دوباره خنده ام گرفت .
این دفعه نه برای فس فس خاله خرسه . به دیوانگی و بی عقلی خودم .

و صدای اهد : « آیو » زنده ای ؟

بیا بیرون ریش قرمز الاغ . خرسه رفت .....

همگی دور مرا گرفته بودند و هر کدام سوالی می پرسید .

اما من

درون خویش حیران بودم

حیران به خوابی که سالها پیش دیده بودم

خواب چگونگی مرگ خودم را

شاید برای همین بود که از هیچ چیز نمی ترسیدم .

حتی از یک خرس غول پیکر

چون میدانستم ، مرگ من به دست او سپرده نشده .

وقتی به خودم آمدم و نگاهم به نگاه بچه ها افتاد ،
دیدم همشون با یک نگاه ترحم انگیز و رقت آور نگاهم میکنند .
اهد دستی به سرم کشید و گفت : « آیو » کوله پشتی ات را آماده کردم .
پاشو کمکت کنم . پاشو « آیو » . پاشو خوب میشی . چیزی نیست .

یه دونه با کف دست خواباندم بیخ گوشش . برق از چشماش پرید .

گفتم به شما هم میگویند رفیق ؟

بیچاره چیزی نگفت . کمکم کرد تا کوله را پشتم جا به جا کنم .

راه افتادیم . طبق معمول من و اهد عین بز کوهی ، سربالایی را در نوردیدیم .
بقیه بچه ها همان چند دقیقۀ اول ، از من و اهد عقب ماندند .
تا حالا نشده که کسی بتواند پا به پای ما دو تا بیاید .

حدود نیم ساعتی راه رفتیم . اهد پرسید : بزرگ بود یا کوچک ؟
من جلو بودم . اهد پشت سرم . برگشتم نگاهش کردم .
نمیدانم چرا من این یابو را دوست دارم ؟ خنده ام گرفت .
مثل یکی دو ساعت پیش . من یکی می خندیدم . کوه صد تا می خندید .
پژواک خنده هایم ، گوشهایم را نوازش میداد . مثل سخنرانی که صدای خودش را بشنود .
و هر چقدر صدای خود را واضح تر بشنود ، تسلطش بر سخنرانی بیشتر میشود .

من همیشه صدای خودم را می شنوم . برای همین هم همیشه بیدارم .
مولانا میگوید : سایه خواب آرد تو را همچون سَمَر . اما من رو دست مولانا زدم .
به او نشان دادم که من با سایه و در سایه نیز بیدارم .
به او نشان دادم که شمس هرگز زائل کنندۀ ماه نیست .
بارها به مولانا گفتم که این غلط است که میگویی : چون بر آید شمس ، انشق القمر .
من نشانش دادم که شمس ، آنچنان در تنویر ماه میکوشد
که ماه از شدت نورانیت دیده نمیشود . نه از فرط زائل شدن .
من همیشه شمسم . رسالت من تنویر ماه و ستارگان است .
یک روز ماه را نورانیت بخشیدم .
آنسان منور شد که هیچ چشمی یارای دیدنش را نداشت .
ناچار شدم همانندی از او بسازم تا دیگران هم بتوانند او را ببینند .
و نامش را « مهسا » گذاشتم .
دیگر روز به سراغ سهیل رفتم . او را نیز پیشترها تنویر کرده بودم .
او نیز چنان منور و نورانی شد که هیچ کس یارای دیدنش را نداشت .
همانندی نیز از او ساختم و نامش را « سهیلا » گذاشتم .
و آنقدر در تنویر پیش رفتم تا پرستاری را « فرشته » ؛
معلمی را « هدا » و دانشجویی را « هستی »
و حتی همین دیروز « تاتی » را « بانوی شهر » نامیدم .

من شمسی مستأجرم که زمانی در کالبد اینم و زمانی در کالبد آن .

رسالت من تنویر است در نقش سایه ای بیدار .

مولانا اشتباه کرد و بزرگترین اشتباهش نیز همین بود .

من با هیچ « سَمَری » خواب نمیروم .

و هیچ « ماه » ی با ظهور من زائل نمیشود

بلکه آنچنان تنویر می یابد که مشاهدۀ آن غیر ممکن میشود .

..............

نگفتی . بزرگ بود یا کوچک ؟

بزرگ . حتی از بابا بزرگ یابوی تو بزرگتر .

پژواکی در فضا پیچید : آنارشیسسسسسسسسسسست !!!

یواش برو تا بقیه به گرد پایت برسند بز کوهی !!!

بر روی سنگی نشستم .
کوله را به سنگ پشتی تکیه دادم تا از وزنش روی دوشم بکاهم .
اهد قمقمۀ آبش را از جیب کوله اش بیرون کشید : میخوری ؟
جواب نشنیده سر کشید . میداند که تا به قله نرسم ، نه میخورم نه می آشامم .
سبک بال همچون روح .

احمد آخرین نفر است که ته گروه می آید .
بیشتر از یک ساعت دیگر نخواهد توانست ما را همراهی کند .
سر در شکاف دو سنگ بزرگ خواهد کرد
و کپی تُن ماهی و خرماها را تحویل طبیعت خواهد داد .
و همانجا خواهد ماند تا یکی دو ساعت .
و سپس نه به سوی قله ، بلکه به سوی پناهگاه اول باز خواهد گشت .
او مصداق یک خر است که بار کتاب میکشد .
با اون همه سواد ، حتی اندازۀ یک خر هم نمی فهمد .
چون او کتاب را برای فهمیدن و درک کردن نمیخواند .
کتاب خواندنش هم مثل خوردن بی موقع و استفراغ بی حاصل است .
حتی استفراغ نیز او را برای رسیدن به « قله » یاری نخواهد کرد .
او هرگز به هیچ قله ای نخواهد رسید . چون او یک یابوی دانای نادانست .
راه افتادم .
بقیه نیز .
تنبلی کنند ، عصری به قله خواهیم رسید . و این یعنی فاجعه .
چون تمام وسایل را در پناهگاه گذاشتیم به امید بازگشت .
اگر هوا تاریک شود ، پایین آمدن از قله ، یعنی مرگ .
پس باید بجنبیم تا ظهر به قله برسیم .

همچنان در مِه راه میرویم . بیشتر از چند قدم جلوتر را نمیتوان دید .

مه همیشه صبح ها در دامنه است .
باید از مرز مه بگذریم و به آن سوی آن بشتابیم .
حتی در باورت هم نمیگنجد که بتوانی پای پیاده از ابرها عبور کنی
و به آسمان آن سوی ابرها برسی . عظمت سبلان در همین است .
در عرض چند ساعت راه پیمایی ، تو را به آن سوی ابرها میبرد .
به آسمان پاک . و آنگاه میتوانی لختی بایستی و پشت سرت را نگاه کنی .
هیچ چیز نمیبینی .
تنها چیزی که تا بی نهایت زیر پایت هست ، ابر است و ابر است و ابر .
اما همین که از لایۀ ابرها گذشتی ،
قله را می بینی که همچون سرداری فاتح ایستاده
و دست بر پیشانی چتر نموده و جهان فتح شدۀ زیر پایش را نگاه میکند .
سبلان . سبلان یعنی عظمت . یعنی فتح آن سوی ابرها ......

به پناهگاه دوم رسیدیم . پناهگاهی که روزگاری بهترین پناهگاه این کوه بود .
امریکائیها آن را با چه مشقتی در این ارتفاع ساخته بودند .
این همه مصالح ساختمانی را چگونه توانسته بودند تا این ارتفاع بکشند ، خدا میداند .
یکی از مصالح به کار رفته در آن ، پشم شیشه است .
برای مقاومت در مقابل سرمای گاهی 50 درجه زیر صفر .
اما امروز چیزی از آن باقی نمانده . تنها چند تا دیواره نیمه فرو ریخته فقط .
باقی همه تخریب شده . خب فکر کنم باید تخریب میشد .
آخه این پناهگاه ساختۀ امریکای جهانخوار بود .
پس باید فرو میریخت تا خوار شود . که شد .
اما نه امریکا . بلکه تخریب کنندگان سر تا پا احمق آن .

پناهگاهی که میتوانست شاید صد ها سال در مقابل سهمگین ترین طوفانها
و کولاک و دهها متر برف و سرمای کشنده دوام بیاورد
و مأوایی باشد برای کوهنوردان دلسوخته که حتی روز آخر بازگشت خود از کوه ،
هر آنچه دارند در کوه وا مینهند تا شاید نیازمندی در کوه ، به آن نیاز داشته باشد .
از یک بسته قرص آسپرین گرفته تا شیشه ای نفت .
و من هرگز ندانستم چرا داروی ساخت امریکا را به قیمت گزاف میخریم و میخوریم
و پناهگاه ساخت امریکا را تخریب میکنیم ؟
بلیط هواپیمای ساخت امریکا را میخریم و بر صندلی آن لم میدهیم
و پناهگاهی در کوهستانی دور افتاده را تخریب میکنیم .
و بیش از نیمی از زندگی ساخت امریکایی ما مشکلی نداشت و ندارد
و فقط همین یک پناهگاه خار چشم بود ؟
لابد بود دیگه .
باید از احمد بپرسم .
او سواد زیادی دارد .
حتم دارم جوابی استفراغی نیز برای این سوالها دارد .
یادم باشد بپرسم حتما .

12 شهریور 96
 

سایه های بیداری

کاربر انجمن
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
206
امتیاز واکنش
895
امتیاز
93

امتیاز:

افسانۀ زندگی

داشته های ما منتظر نمی مانند که ما هر وقت دلمان خواست آنها را ورق بزنیم .
یک وقت چشم باز می کنیم و می بینیم همینطوری ورق خورده و به انتها رسیده است .

باید همان دیشب که داشتیم کتاب قصه های خویش را می بستیم
و نشانی نیز به عنوان نشانه لای آن می گذاشتیم
که فردا شب از همانجا باقی قصه را پی بگیریم

فکر این را می کردیم که :

هیچ تضمینی برای فردا شب نیست
چون لای کتاب قصۀ زندگی ما هیچ نشانی نگذاشته اند برای فردا شب .

افسانۀ زندگی ما

بدون نشانه ورق میخورد و به پایان می رسد
و ما یارای بازگشت به صفحۀ نشانه ها را نداریم .
کتاب زندگی ما
وقتی بسته شد
یعنی بسته شد
و دیگر هرگز باز نمی شود
حتی اگر هزار نشانه لای آن نشان کنیم .

از بایگانی نوشته های پیشین
سه شنبه 9 بهمن ماه 97
 

سایه های بیداری

کاربر انجمن
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
206
امتیاز واکنش
895
امتیاز
93

امتیاز:

افسانۀ او

بیخودم و مست و پراکنده مغز
ورنه نکو گویمش « افسانه » را

آن شه فرخ رخ بی مِثل را
آن مه دریادل جانانه را

روح دهد مردۀ پوسیده را
مهر دهد سینۀ بیگانه را

دامن هر خار ، پر از گل کند
عقل دهد کلّۀ دیوانه را

بشکند آن روی ، دل ماه را
بشکند آن زلف ، دو صد شانه را

با همه بشنو که بباید شنود
قصۀ شیرین فهیمانه را

مولانا



گاهی یادم می رود که :

« از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود ؟ »

مثل همین چند روز پیش .

گویی که افسار بریده بودم .

اینکه عنان از دست بدهی و در حریمی وارد شوی که آن حریم متعلق به تو نیست ،
نمیدانم اسمش چیست . اما هر چی هست ، چندان خوشآیند نیست .
و من خیلی بی ادبانه آن حریم را شکستم .

باید یاد بگیرم که حریم شخصی دیگران جولانگاه ، احساسات نابخردانۀ من نیست .
باید یادبگیرم احترام را با احتراق حماقت پاسخ نگویم .
باید خیلی چیزها یاد بگیرم . مگر نه این است که : « میدانم که هیچ نمیدانم » .

دلم می خواهد برای مرمت آن عمارت زیبایی که چند روز پیش
نادانسته دیوارش را خراشیدم و تخریبش نمودم ،
تمام توان خویش را به کار بگیرم
و آن کاخ زیبا را همانگونه که در شأن اوست با توصیف به تصویر کشم .

دلم می خواهد هر زاویه و کنج آن کاخ را با نگاهی دیگر ببینم .

دلم می خواهد « افسانۀ کاخ » را بنویسم .

نمیدانم آیا فرصتی دوباره به من خواهد داد برای جور دیگر دیدن ؟

اگر قول دهم که چشمها را شسته ام ، شاید قبول کند .

افسانۀ او را خواهم نوشت ، به زیبایی خودش .....


پنجشنبه 13 تیر 98
 
آخرین ویرایش:

سایه های بیداری

کاربر انجمن
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
206
امتیاز واکنش
895
امتیاز
93

امتیاز:

حجرۀ زندگی

حجرۀ زندگی ام
کهنه میزی است که من
پشت آن
سخت فرو رفته به جنگ

جنگ آن قامت افراشته در روز قدیم
تا شده با قامت افسرده ز بیم

جنگ تسبیح فرو مانده ز انفاس شفا
با صف پنج تن انگشت فراخوان ریا

روی میز

چرتکۀ مملو و انباشته از سود و زیان
خوش نشین فاصلۀ قافلۀ شرح و بیان

جنگ من با پس و پیش است و کنون
جنگ دل در طلب عقل به فرمان جنون

این همه سفسطه در سلطه و تمرین قیامت تا کی ؟

پشت میزم هنوز

« روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
دوستانی بهتر از آب روان » ( 1 )

مادرم نیست چرا ؟
و خدایی که سفر کرده به دور
شاید هم
گم شده در پرتو انوار ظهور

« اهل تبریزم
پیشه ام زیباییست .
گاهگاهی ، می نوازم با چنگ
تا به آواز حقایق که در آن پنهان است
رشتۀ پوچ تقدسها تان پاره شود .
چه خیالی ! چه خیالی !
خوب میدانم ؛ حوض آگاهی تان
توخالیست .

پدرم پشت فغانها مرده است .
پدرم وقتی مرد ،
مادرم در پی او سخت دوید ،
خواهرم چشم به راه ،
دیگر اما ، خبری هم نرسید » ( 2 )

پ . ن :

( 1 ) = صدای پای آب – سهراب سپهری

( 2 ) = بر گرفته از رمان عرق نعناع – سایه های بیداری


یکشنبه 14 مهر 98
 
آخرین ویرایش:

بالا