Welcome!

By registering with us, you'll be able to discuss, share and private message with other members of our community.

SignUp Now!

داستانی زیبا و خواندنی از زندگی آلبرشت دورر

اطلاعات موضوع

Kategori Adı داستان و حکایت
Konu Başlığı داستانی زیبا و خواندنی از زندگی آلبرشت دورر
نویسنده موضوع *d!ba*
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند ارسالی
Son Mesaj Yazan عزیز بابایی

*d!ba*

مــدیـر بـازنشـسـتـه
تاریخ ثبت‌نام
Jul 22, 2013
ارسالی‌ها
130
پسندها
16
امتیازها
0
سن
28
محل سکونت
وسط اقيانوس
تخصص
همه كاره و هيچ كاره

اعتبار :

در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند.
برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می*بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می*شد تن می*داد.

در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می*پروراندند.
هر دوشان آرزو می*كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می*دانستند كه پدرشان هرگز نمی*تواند آن ها
را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.





یك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند.
با سكه قرعه انداختند و بازنده می*بایست برای كار در معدن به جنوب می*رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می*كرد
تا در آكادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری كه تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش
را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می*كرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز یك شنبه در یك كلیسا سكه انداختند.
آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناك جنوب رفت و برای 4 سال
به طور شبانه روزی كار كرد تا برادرش را كه در آكادمی تحصیل می*كرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت كند.
نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از
نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.

وقتی هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده
پس از 4 سال یك ضیافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یك نوشیدنی
به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی كه او را حمایت مالی كرده بود
تا آرزویش برآورده شود، تعارف كرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست،
تو حالا می*توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میكنم.

تمام سرها به انتهای میز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازیر شد.
سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی كه اشك هایش را پاك می*كرد
به انتهای میز و به چهره هایی كه دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی*توانم به نورنبرگ بروم،
دیگر خیلی دیر شده، *ببین چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شكسته
و در دست راستم درد شدیدی را حس می*كنم، به طوری كه حتی نمی*توانم یك لیوان را در دستم نگه دارم.
من نمی*توانم با مداد یا قلم مو كار كنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده.

بیش از 450 سال از آن قضیه می*گذرد. هم اكنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاری ها و آبرنگ ها
و كنده كاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.

یك روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود،
دستان پینه بسته برادرش را كه به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود،
به تصویر كشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری كرد اما جهانیان احساساتش
را متوجه این شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" نامیدند.


 

عزیز بابایی

ناظم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Jul 22, 2013
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
1,844
امتیازها
113
محل سکونت
البرز
تخصص
شاد کردن دوستان
دل نوشته
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
بهترین اخلاقم
شاد بودن و شاد کردن
سیم کارت
تیم ایرانی مورد علاقه
تیم باشگاهی مورد علاقه
تیم ملی مورد علاقه
جنسیت
نوع آنتی ویروس
ماه تولد

اعتبار :

واووووووووووووووووو 18 تا بچه !!!!!!!
 
بالا پایین