سوالی دارید؟

شما میتوانید سولات خود را در انجمن مربوط ارسال کنید

پاسخ

شما پاسخ های جدید به موضوعات را در اینجا مشاهده کنید

تماس با مدیران

درصورت ارتباط با مدیران میتوانید اقدام نمایید

دختر همسسسسسسسسسسسسایه

سایه های بیداری

کاربر انجمـن :)
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
601
امتیاز واکنش
1,364
امتیاز
93

امتیاز:

دختر همسایه

برای من نماد سخن است
نماد حرفهای ناگفته و به بند کشیده شده در گلو
نماد سکوت وحشتناک نسلی سوخته
نماد گمگشتگی
و
نماد پیدایش

نماد باورهای پوچ امروز
و
نماد آرزوهای حسرت وار دیروز

نماد عشق
نماد محبت و دوست داشتن
و
نماد دانایی


اینجا برای شما از دختر همسایه خواهم گفت ...
 

سایه های بیداری

کاربر انجمـن :)
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
601
امتیاز واکنش
1,364
امتیاز
93

امتیاز:

گلنوش

با قیافه ای اخمو و در هم
بدون سلام از مقابلم رد شد .
بعید بود
همیشه با خوش رویی و خنده سلامم میکرد
دختر شیطون و زرنگی است
گاهی نیز با شیطنت سر به سرم میگذارد
برگشتم و صدایش کردم :
گلنوش ؟؟؟؟؟؟
انگار که صدایم را نشنیده باشد
به راهش ادامه داد
و دوباره :
گلنوش ؟ با تو ام .
ساکت و آرام ایستاد
بدون اینکه به سمت من برگردد
پشت به من
رفتم سراغش
چته دختر ؟
چرا اینقدر اخمو ؟
کشتیات غرق شده ؟
سرش را بلند کرد و توی چشمانم نگاه کرد
چشمهایش در حالت اخم هم زیباست
چیزی نگفت
گفتم آخه یه چیزی بگو
سلام هم که بی سلام
خوردی یه آب هم روش
به آهستگی انگار که لبها به هم دوخته شده باشه
با لحنی خفه گفت : سلام
+ علیک سلام
میشه بگی چی شده ؟
مریض که نیستی ؟
حالت خوبه ؟

  • آره خوبم . شما نگران نباشید . ممنونم که جویای احوالم شدید .
+ بله جویا شدم
اما هنوز که پاسخ مرا ندادی
توی مدرسه اتفاقی افتاده ؟
با دوستات دعوات شده ؟
با مدیر ؟ دبیر ؟

  • هیچی نیست . شما بفرمائید . ببخشید که سلام ندادم .
+ سلام پیشکشت
بگو ببینم چی شده ؟
_ معاون مدرسه دعوام کرده
+ برای چی ؟ سر چی ؟

  • عکس یه هنرپیشه توی کیفم بود
  • نمیدونم کدوم یکی از دوستام لوم داد
  • اونم کیفمو گشت و پیدا کرد
گفت فردا باید بابام بیاد مدرسه
اگه بابام بفهمه منو میکشه
از بابت معاون خیلی ناراحت نیستم
از این میترسم که به بابام چی بگم ؟

+ لازم نیست به بابات چیزی بگی
فردا چی ساعتی میری مدرسه ؟

  • ساعت 11
+ ساعت 11 همینجا منتظرتم
بیا با هم میریم مدرسه

.

.

.

نمیدونم چطوری توضیح بدم ؟
همونجا جلوی مجتمع بغلم کرد و بوسید و رقص کنان رفت
انگار دوباره متولد شد

.

.

.

واقعا لازمه که به خاطر عکس یک هنرپیشه
و خود شیرینی پیش خانم مدیر که هنوز معنی « پرورش » را نمی فهمید ، یک دختر 16 ساله را اینطوری مچاله کنی ؟
خاک بر سرتان با این « آموزش » و « پرورشتان » .
 
آخرین ویرایش:

سایه های بیداری

کاربر انجمـن :)
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
601
امتیاز واکنش
1,364
امتیاز
93

امتیاز:

میترا

زنگ در ...
باز کردم
میترا بود
دختر همسایه
سلام و احوال پرسی
و سپس برگه ای کاغذ در دستان من
انشایش بود
از من خواست بخوانم و نظرم را بگویم

موضوع انشاء : جایگاه حیوانات در زندگی انسان .

شب بعد از شام و فراغتی که حاصل شد
برگه را پیش رو نهادم
باور نکردنی بود
یک دختر 13 ساله
و انشایی این چنین
حتی نام یک حیوان در انشایش نبود
همۀ توصیف او
از حیواناتی بود در شکل انسان

هیچ نقد و توضیح و نظری برای انشایش نداشتم


صبح زود
قبل از رفتن به سر کار
در آپارتمانشان را زدم
خودش دم در آمد
ذوق زده و بشاش
سلام کردم و برگه را دادم دستش
نگاهی به آن کرد

فقط دو جمله نوشته بودم :

اجازه بده در اوقات فراغتت

از کلاس فلسفۀ انسان شناسی ات ، بهره جویم .


در چهار چوب در ایستاده بود

و همچون خورشید میدرخشید

مگر نه این است که نامش « میترا » بود ...
 
آخرین ویرایش:

سایه های بیداری

کاربر انجمـن :)
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
601
امتیاز واکنش
1,364
امتیاز
93

امتیاز:

مهرنوش
مهر نوش دختر 25 سالۀ اهواز که برای ادامۀ تحصیل و دانشگاه به تهران آمده ، برای امنیت خود و آسوده خیالی خانواده اش ، آپارتمانی نقلی و کوچک در مجتمع ما خریده که همسایه ای بی آزار و در عین حال خوش خنده و مهربان محسوب می شود . در مجتمعی که ما در آن زندگی میکنیم ، قوانین خاصی مدون شده که از هر نظر خوب و عالیست . یکی از اون قوانین ، « ورود مجرد ممنوع » می باشد . لذا به هنگام خرید آپارتمان کمی دچار مشکل شد . زیرا هیئت مدیره و مدیر مجتمع ، ملزم به اجرای قوانین مصوب مجمع عمومی و اساسنامۀ مجتمع بودند . و در همین راستا از ورود ایشان به مجتمع ممانعت به عمل آمد . اما دخترک سخت از این موضوع دلگیر و ناراحت بود . و با همۀ توانش بر آن شد تا مسئولین محترم را مجاب کند که هرگز هیچ تخلفی بر خلاف قوانین مجتمع از وی سر نخواهد زد . جلسه ای در این مورد تشکیل و موضوع پیگیری شد . همگی بر این رای بودند که ایشان نمیتواند بر خلاف قوانین مصوب ، ساکن این مجتمع باشد .

وقتی من داشتم می رفتم جلسۀ مزبور ، دیدم روی یکی از صندلی های توی راهرو اتاق کنفرانس و جلسات ، مقابل در نشسته و بسیار غمگین است . سلام کردم و کنارش نشستم . جواب سلامم را به سردی پاسخ گفت . و سرش به نشانۀ بی محلی پایین انداخت . به گمانم میدانست منم جزو همون یزیدهایی هستم که « فرات » را به رویش بسته بودیم . فهمیدم که نمیخواهد با من همکلام شود . چون نتیجۀ جلسه را پیشاپیش میدانست و هیچ شانسی برای خود نمیدید که در قبالش با من به خوش رویی بر خورد کند .

از سن و سالش پرسیدم و از خانواده اش و رشتۀ تحصیلی و سایر فضولیها . اولش مختصر و کوتاه پاسخ میداد . اما وقتی لحن محبت آمیز مرا احساس کرد ، کمی نرم تر و لطیف تر از قبل ، پاسخ فضولیهای مرا میداد . و در همین پرسش و پاسخ ها بود که من به رازی در زندگی اش پی بردم .

جلسه شروع شد و من به ناچار موقتا از دخترک چشم درشت اهوازی ، که چشمهای درشتش بیشتر شبیه شیرازیها بود تا اهوازیها ، قطع ارتباط کردم و وارد جلسه شدم . همش پنج دقیقه هم طول نکشید . همگی رای به عدم سکونت ایشان دادند و ختم جلسه . در حالیکه همگی از روی صندلیها بلند شده بودند و رئیس جلسه ، صورت جلسه را به امضای حاضرین می رساند ، گفتم :

یا اون صورت جلسه را پاره میکنید و صورت جلسه ای مبنی بر موافقت اعضا می نویسید و امضا می کنید . یا من اون دختر را از امروز به آپارتمان خودم می برم و آپارتمانش را اجاره میدهم . البته اجاره به کسی که وفق مقررات و قوانین ما باشد . و اگر کسی در جمع حاضر جرأت مخالفت دارد ، همینجا ابراز وجود کند تا پاسخ مناسب مرا دریافت کند . هاج و واج مرا نگاه میکردند . بله من . منی که سرسخت ترین مدافع قوانین مجتمع بودم . و پیش نویس اساسنامه را خودم نوشته بودم و این قانون را بر خلاف رای بسیاری از اعضای مجمع ، بالاخره به کرسی تصویب رسانده بودم . و حالا خودم داشتم این قانون را نقض میکردم .

سکوتی عجیب در سالن حکمفرما شد .

کاعذ و قلمی دست گرفتم و نوشتم : اینجانب ... فرزند ... تعهد می نمایم تمامی مسئولیت رفتار و کردار خانم ... را در طی اقامتش در مجتمع به عهده می گیرم و در صورت بروز کوچکترین خطایی از ایشان در مورد نقض قوانین مجتمع ، هر گونه عقوبت قانونی را می پذیرم .

و اینگونه شد که صورت جلسۀ قبلی پاره و صورت جلسه ای مبنی بر موافقت سکونت ایشان در مجتمع ، نوشته و به امضای همۀ اعضا رسید

هنوز روی صندلی ، با قیافه ای عبوس نشسته بود .

پرسیدم شام خوردی ؟

گفت نه هنوز .

گفتم دست پخت مرا ترجیح میدهی ؟ یا شام آمادۀ بیرون توی رستوران را ؟

کمی با غضب نگاهم کرد و گفت : من شام شما را نمی خواهم

زود باشید کپی برگۀ اخراجم را بدهید بروم به درد زندگی ام برسم .

رونوشت برگه را دادم دستش .

یادتان هست چند خط پیشتر نوشتم چشمان درشت زیبایی داشت ؟

کاش اون موقع نمی نوشتم و الان اون جمله را مینوشتم .

چون نمیتوانید تصور کنید اون چشمها در اون لحظه چقدر زیبا شدند . نه نشدند . زیبا بودند . زیباتر شدند . و ما چند نفر می خواستیم با اعمال قانونی من در آوردی ، تمامی اون زیبایی را پایمال کنیم .

دستم را گرفت و مرا دنبال خودش کشید . دید با تأنی و سست راه می روم . برگشت نگاهم کرد و گفت : دست پخت شما باشد برای یه وقت دیگه . یه رستوران خوب با غذای عالی سراغ دارم . اگر همینطور پیرمردی و سلانه سلانه قدم برداری ، شام تمام و شما از نعمت شام خوردن رو در رو با یک دختر زیبا ، محروم می شوید . شام مهمان من . حالا بدو پیرمرد .

یک لحظه به زبانم آمد که بگویم : پیر مرد باباته

و چه خوب شد که نگفتم .

چون این همان رازی بود که در اون تنگنای غم و غربت قبل از جلسه ، برای من افشا کرده بود .

پدرش وقتی دخترکی بیش نبود ، فوت کرده بود و او سالها بود که از مهر پدر محروم .

و گویا اکنون ، با فاصلۀ سنی ملموسی که بین من و خودش میدید ،

گمگشتۀ سالیان پیشین خود را باز یافته بود .

و او هنوز هم پس از شش سال ، مهرنوش چشم درشت زیبای من است .
دختری سخت کوش ، خود ساخته و بسیار مهربان و با عاطفه .

چهار شنبه 8 مرداد 99
 
آخرین ویرایش:

سایه های بیداری

کاربر انجمـن :)
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
601
امتیاز واکنش
1,364
امتیاز
93

امتیاز:

ندا

با یک دست ویلچر مادرش را به جلو میراند و با دست دیگر کلی کیسۀ پلاستیکی را به زور حمل میکند . چین و خطی که روی صورت لطیفش افتاده ، نشان از سنگینی باری است که به همراه دارد . هم سنگینی بار کیسه ها ، هم بار زندگی که بر دوش او ، با همۀ سن کم و جثه و اندام ظریفش ، سالهاست که سنگینی میکند . در یک تصادف رانندگی ، پدرش فوت کرد و مادر برای همۀ عمر فلج . خواهر کوچکتر به سفر بی برگشت رفت و « ندا » ماند و مادر نصفه نیمه اش . پدرش کاسب بود و یک مغازۀ کوچک بقالی ، حاصل تمام عمرش . پس از مرگش نیمی از سرمایۀ مغازه ، صرف مجالس و کفن و دفن خود و دختر کوچکش شد . نیمی از آن نیمۀ باقیمانده نیز بدهی بازار بود که ندا آن را به صاحبانشان برگرداند و نیم دیگر از همان نیمه ، سال اول زندگی بی پدری و یتیمی ، خرج زندگی و دوا و درمان مادر شد و دیگر هیچ . می خواستم بگویم خدا را شکر که خانه از آنِ خودشان است و اجاره نشین نیستند . اما نمی گویم . هرگز برای این بی عدالتی ، شکر گزار خدا نخواهم بود .

از دور سلام میکند و سعی میکند با همان دست آزادش که باری سنگین نیز در بر دارد ، برایم دست تکان دهد . شتاب میکنم و به جمع مادر و دختر میرسم . حال مادرش را می پرسم و برایش آرزوس سلامتی میکنم و ندا را اما ....

بی نهایت دوستش دارم و عاشق مرامش هستم .

به صورتش نگاه میکنم . گونه هایش از فرط سنگینی بار و ویلچر مادر و تقلایی که برای فارغ آمدن بر فشار بیش از اندازۀ کالبدش آمده ، گل انداخته و همین ، سبب زیبایی دوچندانش شده .

می خواهد چیزی بگوید ، اما دستم را روی لبها و دهانش میگذارم و میگویم : ندا ! امروز خیلی خوشگل شدی . خبری هست آیا ؟ وقتی این سوال را ازش میکنم ، سرخ می شود و سرش را پایین می اندازد . چون میداند از چه بابت می پرسم . چون یک بار بهش گفتم : هرگز نگران آیندۀ مادر نباش . هر روزی که احساس کردی مرد زندگی ات را یافتی ، خبرم کن ، تا هفت شبانه روز برایت عروسی بگیرم .

خرید امروز و خوشحالی صد چندانش ، از بابت گلریزانی بود که چند روز پیش ، بین چند تن از معتمدان خیّر محل داشتیم . و من مامور رساندن نتیجۀ اون گلریزان برای ندا بودم . چند لحظه پیش هم که نگذاشتم حرف بزند ، دلیلش همین بود . میدانستم می خواهد تشکر کند . اما دوست نداشتم غرورش را برای تشکر کردن بشکند . ندای مغرور دوست داشتنی تر است .

صدها و هزار ها « ندا » در جامعه داریم که ندایش را کسی نمی شنود .

اگر خدایی هست و عدالتی ، به ندای آن « ندا » ها پاسخ بگوید .

شاید اون روز من هم از درِ شُکر بر آیم . شاید .

پنجشنبه 9 مرداد 99
 
بالا پایین