سوالی دارید؟

شما میتوانید سولات خود را در انجمن مربوط ارسال کنید

پاسخ

شما پاسخ های جدید به موضوعات را در اینجا مشاهده کنید

تماس با مدیران

درصورت ارتباط با مدیران میتوانید اقدام نمایید

بوی زلف تو

سایه های بیداری

کاربر انجمـن :)
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
1,874
امتیاز واکنش
2,574
امتیاز
113

امتیاز:

بوی زلف تو



ای سرو ناز حسن ، که خوش میروی به ناز
عشاق را به ناز تو ، هر لحظه صد نیاز

فرخنده باد طلعت خوبت ، که در ازل
ببریده اند بر قد سروت ، قبای ناز

آن را که
بوی عنبر زلف تو آرزوست
چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز

حافظ



پانزده یا شانزده سالم بود که شب چهارشنبه سوری ، تلویزیون برنامه ای پخش میکرد به مناسبت همین روز . اون وقتها هم تلویزیون مثل الان بود . البته کمی بهتر از الان . اکثر برنامه هایش دنبال هدفی بود به نام تمدن . تمدنی زود رس برای مردمی نارس . مثل الان که دنبال هدفی به نام موعود است که آن وعده ، به آیندۀ دور موکول میشود . اما تلویزیون ما شتابزده دست و پا میزند قبل از موعود به موعود برسد . شاید تمثیل کاسۀ داغ تر از آش را برای تلویزون فعلی ما اختراع کرده اند . بگذریم . آن شب تلویزیون برنامه های متنوعی داشت . این را هم گفته باشم که همش دو تا کانال داشتیم . مثل الان نبود هر سگی را که چوب میزنی ، یک کانال از مخرجش بیرون میزند . با اینکه بچه سن بودم ، دو سه سالی بود که تلویزیون را تحریم کرده بودم . دلیل هم داشتم . فیلمهای خارجی و ایرانی مبتذل را به عنوان تمدن بزرگ به مردم غالب میکردند که با وجود چهار خواهر در خانه ، شرمم میشد که بنشینم و آن جفنگیات را تماشا کنم . الان هم پانزده سال است که تلویزیون فعلی را تحریم کرده ام . چون تلویزیون فعلی روی تلویزیون سالهای دهۀ 50 را سفید کرده است . داشتم میگفتم . آن شب یک برنامه به نظرم جالب آمد . برنامۀ خاص خاصی نبود . یک محله ای ( محلۀ دکوری در تلویزیون نه محلۀ واقعی ) را نشان میداد که مردم در حال رفت و آمد هستند و یه جورایی سنتهای مراسم چهارشنبه سوری را به نمایش گذاشته بود . در یک طرف کوچه یا همان محله ، دو سه تا چهارپایۀ چوبی گذاشته بودند که روی چهارپایه ها ، مجمعه های ( سینی ) بزرگی گذاشته و توی آن پر از انواع آجیل چهارشنبه سوری بود . مردی با لباس محلی این آجیل ها را با دست ، هم میزد و آواز میخواند . صدای خیلی گیرا و بسیار دلنشینی داشت . راستش همین صدا بود که مرا از اتاقم بیرون کشیده و پای تلویزیون نشانده بود . مادرم با تعجب مرا ورانداز میکرد که آفتاب از کدام طرف جنبیده که مرا بعد از مدتها ، بر آخور تلویزیون کشانده . آن شب تا آخر برنامه را نشستم و تماشا کردم . با اینکه سنی نداشتم و از موسیقی چیزی نمی فهمیدم ، صدای اون مرد چنان در دل و جانم نشست که احساس میکردم روحم در آسمان به پرواز در آمده . و این شد آشنایی من با موسیقی و آواز . آرام آرام هر بار که صدای آواز از تلویزیون می شنیدم ، به دقت گوش میکردم ببینم صدای همان مرد است یا نه . اگر صدای اون بود ، بدو بدو از اتاقم بیرون میزدم و پای تلویزیون می نشستم . یک رادیو از اون لامپی ها داشتیم که پدرم موقع خواب میگذاشت بالای سرش و به ترانه های درخواستی و یا برنامه گلها گوش میکرد . مادرم نیز در برخی از ساعات روز ، پیچ رادیو را مثل مواقعی که گوش مرا تاب میداد ، به اطاعت از انگشتان دست وا میداشت و برای خودش مطربخانه ای به پا میکرد . عاشق صدای عقیلی بود . فکر کنم اسم کوچکش هوشمند بود . بر عکس ، بابا عاشق هایده بود . این اسامی را بعد ها یاد گرفتم . وگرنه دراز گوشی بودم که اصلا نمیدانستم آواز و موسیقی یعنی چی ؟ مواقعی که مادر یا پدرم به این آوازها گوش میدادند ، خواه ناخواه من هم می شنیدم . و یواش یواش ، همین گوشهای درازم با موسیقی و آواز ، انس میگرفت . اما نه هر آواز یا هر موسیقی . یک روز خواهرم آمد دنبالم که داداش پاشو بیا . گفتم برای چی ؟ گفت فکر کنم از این خواننده خوشت بیاید . رفتم نشستم پای تلویزیون و هنوز چند مهره از شطرنج نگاهم ، جابجا نشده ، مات آن صدا شدم .

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم

سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم

مو به مو دارم سخن ها

نکته ها از انجمن ها

باورم نمیشد که این صدا از حنجرۀ یک انسان در می آید . روزها میگذشت و من به این نوع آوازها ، بیش از پیش علاقه مند میشدم . طوری که بابای بیچاره را وادار کردیم که یک رادیو ضبط قسطی بخرد . سپس همتی مکفی بر آمد که پول تو جیبی ام را جمع ، و نوار های کاست ، یکی پس از دیگری ، زینت بخش طاقچۀ دلم شد . اولین نواری که شوق دیدگانم را بر انگیخت ، نوار کاست مرضیه بود . بعد دونه دونۀ نوارهای اون مرد خوش آواز ، و همینطور مرضیه ، بنان ، قمر ، شهیدی ، قوام ، بدیع زاده ، داریوش رفیعی ، گلهای پوران ، یاسمین ، گلهای الهه و ... طوری که نوار کشی وسیعی از آواز اصیل ایرانی به دور جنازۀ عقلم بر آمد تا آثار جنایت دل برای کاوش و تجسس کارآگاهان جانم محفوظ بماند و جانم در گرو همین نوار ها بود . هیچ کس اجازه نداشت به آنها دست بزند . با اینکه صدای همۀ آنها را با جان و دل و عاشقانه گوش میکردم ، اما هیچ کدام از اینها ، نمیتوانست به صدای اون مرد خوش آواز برسد . اون مرد یک چیز دیگه بود برایم . صدایش مو بر تنم سیخ میکرد . روح و روانم را نوازش و صیقل میداد . شعر آوازهایش را ازبر نمیکردم که یه وقت هوس نکنم وسط آوازش همخوانی و همراهی کنم . این مرد شد خدای آواز برای من . به تدریج که این آوازها را گوش میدادم ، بدون اینکه مطالعه ای در مورد موسیقی داشته باشم ، یواش یواش با دستگاه های موسیقی نیز آشنا میشدم . نه به طور آکادمیک و از روی سواد . بلکه به صورت یک امی که عاشق آواز و موسیقی بود . به تدریج احساس کردم که اشعار آواز ها برایم مهم شده . و حالا به غیر از هزینۀ نوار کاست ، یک هزینۀ دیگر برای مهیا نمودن همۀ علاقه ام ، اضافه شده و آن هم خرید کتابهای شعر بود . اولین کتابی که خریدم دیوان سعدی بود . باورتان نمیشود . فقط 18 ریال . البته 18 ریال کم پولی نبود . دو ماه طول کشید تا یک جا جمعش کنم . در همین دوران بود که داستان سال 57 پیش آمد . که ای کاش هیچوقت پیش نمی آمد . مدتی دو آتشه مشغول رتق و فتق همین داستان شدم . حدود دو سال شاید . در همان دوران ، آن مرد خوش صدا یکی دو تا کاست انقلابی خواند و تکثیر کرد . سرودهای انقلابی اش نیز همانند آوازها و تصنیف هایش روح آدمی را جلا میداد . صدایش هر روز از روز قبل ، دلنشین تر و روح نواز تر میشد . جانم به جان صدایش بسته بود . اگر روزی صدایش را نمی شنیدم ، احساس میکردم آن روز زندگی نکردم . صدای این مرد ، مرا هر روز به سوراخ دعایی دیگر رهنمون میشد . عشق من به آواز و علاقه ام به شعر ، مرا وا میداشت که هر جا کسی در این دو مورد ، کوچکترین هنری دارد ، مریدش شوم . پسر عمه ای داشتم بسیار با هوش و بسیار با سواد . هم سن بودیم . اما من بازیگوشی را آموخته بودم و او همانند زین انگلیس به هر باسن دانایی سواری داده بود و آموخته بود آنچه را که من هیچ بهره ای از آن آموخته ها نبرده بودم . یک رسمی بین جوانهای خانواده داشتیم که هر هفته پنجشنبه شب ، منزل یکی جمع میشدیم .

مثل الان نبود که بابا ها مون پول داشته باشد و ماشینی برایمان بخرد و ما مثل جوانهای الان برویم دنبال یللی تللی . موبایل و اینترنت ، هنوز اختراع نشده بود و بساط خویش را در زوال دانایی جوانان نگسترانیده بود . تلویزیون ، بعد از 57 به یک آشغال دانی تبدیل شده بود . طوری که در اکثر خانه ها تلویزیون فقط یک دکور محسوب میشد و کمتر کسی رغبت میکرد وقت خود را صرف اراجیف آن بکند . و تقریبا همیشه خاموش بود . در همین دوران بود که ما با دور هم جمع شدن هفته ای یک شب در خانۀ خاله و دایی و عمه و عمو و ... تفریحمان را مختص به ورق بازی و شطرنج و مینج و کشتی و داد و بیداد و جک گویی و خنده و چرت و پرتهایی از این قبیل صبح میکردیم و دم دمای صبح از خستگی خوابمان می برد تا لنگ ظهر . بعدش هم ناهاری و سپس هر کسی منزل خویش . در همین دوران بیهودگی ها ، همین پسر عمه ام ، شبی از شبها کتاب قطوری را آورد و گفت : خوانده ای ؟ کتاب را گرفتم و نگاه کردم . سرم گیج رفت بس که قطور بود و سنگین و شعر . شعر سنگین . چیزی سر در نیاوردم با یکی دو ورقی که زدم . خیلی بیش از سواد من بود . پسر عمه ام دید که سرگردان نادانی هستم . کتاب را گرفت و اینگونه خواند :

آن یکی می رفت بالای درخت
می فشاند آن میوه را دزدانه سخت

صاحب باغ آمد و گفت ای دنی
از خدا شرمیت ، کو چه میکنی

و این هم شد مثل همان مرد خوش آواز که از آوازش مست میشدم و حالا آوازی دیگر بر آن افزوده شده بود . و من از هر فرصتی استفاده میکردم تا اون پسر عمۀ خر کش را بیابم و در محضرش اندکی از خریتم را به مسلخ بکشم .

حالا دیگر تشنه بودم . تشنۀ آواز آن مرد و تشنۀ آوای مثنوی . این دو با هم در آمیخته بودند تا تار و پود مرا در هم تنند . به این مستی ، شمس تبریزی نیز اضافه شد . طوری شد که حنجرۀ آن مرد ، هر شعری را که به اسارت حنجرۀ خویش میکشید ، مرا نیز با ابتیاع آن کتاب دیوان ، به اسیری می برد . عطار ، عراقی ، حافظ ، سعدی ، بابا لخت ، ابوالخیر ، ابوالشر ، همه و همه در مقابل آواز آن مرد ، بر سر تعظیم بود و دیگر هیچ . هر روز از درازی گوشهایم کاسته میشد و راستش گوشهایم دیگر به فرمان من نبود . دیگر به حنجرۀ روزانه مرضیه و پوران و الهه و شهیدی و ... نه میگفت و به ماهانه می کشاند و به جای آنها ، بر ثانیه های حنجرۀ آن مرد می افزود . دیگه شیدا شده بودم . همانطوری که او میخواند : شیدا شدم شیدا ... شعری از حافظ را به اسارت آوای خویش کشید طوری که به شعر حافظ جان بخشید .

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد ، شهریاران را چه شد

اما جانش آماج مشت و لگد عده ای بی سر و پا در خیابانی شد و روزها در بستر بیماری . او دیگر برای من آن مرد نبود . او از سیاوش دوران فقه پدرش عبور و سیاوش میلیونها ایرانی شد که شیفتۀ نام و آوازش بودند . نام و آوازه اش جهانی شد و میلیونها نفر غیر فارسی زبان ، ستایشگر آوای او .

هم آغوشی او با ماه سعدی در ماهوری زیبا ، دلنشین ترین معاشقۀ تاریخ نام گرفت و نکیسا و باربد از سرزمین خسروان ، بر خسرو آواز ایران ، سر تعظیم فرود آوردند .

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم ، نه عقل ماند و نه هوشم


ابر بود

باد بود

باران بود

آن مرد آمد

آن مرد سوار بر ابرها آمد

آن مرد باران عشق است

آن مرد پدر ایران نوین است

آن مرد با همایون و مژگان آمد

آن مرد شجریان است



اول مهر ، هشتادمین سالگرد تولد آن مرد ، گرامی باد .
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین