سوالی دارید؟

شما میتوانید سولات خود را در انجمن مربوط ارسال کنید

پاسخ

شما پاسخ های جدید به موضوعات را در اینجا مشاهده کنید

تماس با مدیران

درصورت ارتباط با مدیران میتوانید اقدام نمایید

تقدیم به « نبات » دختری همسان شمس

سایه های بیداری

کاربر انجمـن :)
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
1,874
امتیاز واکنش
2,574
امتیاز
113

امتیاز:

تقدیم به « نبات » دختری همسان شمس

بی شک یکی از زیباترین منظومه های فارسی ، منظومۀ خسرو و شیرین نظامی است .

در این قند پارسی ، نظامی ! داستان را به آنجا میرساند که شاپور و خسرو و شیرین و چندین دختر زیبارو در یک شب مهتابی در باغی گرد آمده اند و نرد عشق میزنند :

فروزنده شبی روشن تر از روز
جهان روشن به مهتاب شب افروز

نظامی داستان را با تعریف و تمجید از شب ادامه میدهد تا به اصل ماجرا برسد :

شبی بود از درِ مقصود جویی
مراد ! آن شب ، ز مادر زاد گویی

و همچنین با نگاهی زیبا بینانه به هر پدیده ای در آسمان آن شب ، ادامه میدهد :

سماع زهره ، شب را در گرفته
مهِ یک هفته ، نصفی بر گرفته

ثریا بر ندیمی خاص گشته
عطارد بر افق رقاص گشته

و سپس نگاهش را معطوف به آواز پرندگان نموده و میگوید :

جرس جنبانیِ مرغان شب خیز
جرسها بسته بر مرغ شب آویز

دد و دام از نشاط دانۀ خویش
همه مطرب شده در خانۀ خویش

و سپس با جمع بندی زیباییهای آسمان و ستاره و ماه و مرغان و پرندگان و هر آنچه در آن شب به زیبایی گرد هم آمده اند میگوید :

اگر چه مختلف آواز بودند
همه با ساز شب دمساز بودند

از اینجا به بعد نظامی به تصویر سازی آن مجلس می پردازد و میگوید خسرو بر تخت شاهی نشسته در حالیکه غرق در زیبایی شیرین شده:

مَلِک بر تخت افریدون نشسته
دل اندر قبلۀ جمشید بسته

فروغ روی شیرین در دماغش
فراغت داده از شمع و چراغش

شاپور ! ندیم مخصوص خسرو ، که این مجلس و تمام این برنامه ها به کیاست و درایت وی ترتیب داده شده در کنارش ایستاده و تمام مجلس را به طور دقیق مدیریت میکند .

در این سمت ، شاه و درباریان مقرب :

از این سو تخت شاهنشه نهاده
وشاقی چند ، بر پای ایستاده

به خدمت پیش تخت شاه ، شاپور
چو پیش گنج ، باد آورد گنجور

و در سوی دیگر ، شیرین و ندیمه هایش . نظامی نگاهش بر هر دو گروه معطوف است و سعی میکند آن مجلس را با نگاه چندین دوربین از زوایای مختلف به تصویر بکشد :

وزان سو آفتاب بت پرستان
نشسته گرد او ده نار پستان

فرنگیس و سهیل سرو بالا
عجب نوش و فلکناز و همیلا

همایون و سمن ترک و پریزاد
ختن خاتون و گوهر ملک و دلشاد

نظامی نه تنها نمای ظاهری بازیگران این تئاتر ، بلکه ذهن و خیال آنها را نیز با دوربین دیگری به تصویر میکشد .

اینها پشت صحنۀ ذهنیت خسرو است :

کزین خوشتر شبی خواهد رسیدن ؟
وزین شاداب تر ، بوئی دمیدن ؟

نه هر روزی ز نو روید بهاری
نه هر ساعت به دام آید شکاری

از این فکرت که با آن ماه میرفت
چو ماه آن آفتاب از راه میرفت

و سپس با وصف همراهان شیرین :

گلاب و لعل را بر کار کرده
ز لعلی ، روی چون گلنار کرده

و پس از نوشیدن چند جام شراب :

چو مستی ، خوان شرم از پیش برداشت
خِرَد ! راه وثاق خویش برداشت

خسرو از حاضران تقاضا میکند که هر کدام داستانی تعریف کنند :

مَلِک فرمود تا هر دلسِتانی
فرو گوید به نوبت داسِتانی

و آنگاه نظامی با وصف دوبارۀ همراهان شیرین ، اما در تصویر و نمایی دو گانه ، مجلس را به سوی آغاز داستان پیش میبرد . در این تصویر دو گانه ، نظامی همراهان شیرین را در عین حال که به زیبایی زنانه متصف میکند ، همزمان آنها را رزم آورانی ستیزه جو معرفی میکند . ستیزه جو در میدان جنگ واقعی و ستیزه جو در حفظ حریم زنانۀ خویش :

ز غمزه تیر و ؛ از ابرو ، کمان ساز
همه ، باریک بین و ، راست انداز

ز شِکّر ، هر یکی ، تُنگی گشاده
ز شیرین ، بر شکر ، تَنگی نهاده

این بیت آخر اینقدر زیباست که حیفم آمد این چند خط را بر آن نیفزایم :

مصرع اول :

ز شکر ، هر یکی تُنگی گشاده :

منظورش این است که شیرین و همراهانش آنچنان در اوج زیبایی هستند که از زیبایی و شیرینی ( شکر ) هر کدامشان ، دریایی از زیبایی ( تُنگی گشاده ) هستند . و به عبارتی همۀ زیبایی جهان هستی در مقابل زیبایی اینها ، هیچ است .

مصرع دوم :

ز شیرین ، بر شکر ، تَنگی نهاده :

اینقدر زیبا و شیرین هستند که از زیبایی و شیرینی آنها ، راه را بر شیرینی شکر بسته اند . راه را بر شکر تنگ نموده اند ( تَنگی نهاده )

در ضمن اشاره ای به خود شیرین هست ، که این همه زیبایی همراهان وی ، در حقیقت ، پژواک و انعکاسی از زیبایی شیرین است .

و حالا نوبت داستان گفتن دختران است . همۀ داستان را به دلیل تطویل کلام نمی آورم . فقط یکی دو تا را برای بیان آخر مطلب می آورم که همۀ این نوشته به دلیل توضیح همان دو سه خط آخر مطلب است . ولی قبل از آن ، یک توضیح باید بدهم : قرار است هر کدام از دختران ، در دو بیت ، یک داستان کامل را بیان کنند . می توان گفت ، این قسمت از خسرو شیرین نظامی ، در تاریخ افسانه سرایی ادبیات ایران ، نقطۀ عطف و شروع داستانهای کوتاه است . اینکه بتوانی در دو بیت ، داستانی را آغاز و سپس به پایان برسانی ، راستش من هیچ کلامی برای این همه زیبایی نیافتم و خوانندگان عزیز ، هر کسی ، از ظن خویش ، این زیبایی را متصور شوند :

فرنگیس اولین مرکب روان کرد
که دولت ، در زمین گنجی نهان کرد

از آن دولت ، فریدونی خبر داشت
زمین را باز کرد ، آن گنج برداشت

ابیات را تفسیر نمیکنم . اما به یک نکته اشاره میکنم : برای درک بهتر کلمۀ « دولت » به تفسیرهای حافظ مراجعه بفرمائید . آنجا مفصلا در این مورد توضیح داده شده .

سهیل سیمتن گفتا ، تَذَروی
به بازی بود ، در پایین سروی

فرود آمد یکی شاهین به شبگیر
تذرو نازنین را کرد نخجیر

و
پریزاد پری رخ گفت ، ماهی
به بازی بود در نخجیر گاهی

بر آمد آفِتابی زآسمان بیش
کشید آن ماه را در چنبر خویش

چون دو بیت سرودۀ خودم را ، به نوعی از این دو بیت الهام گرفته ام ، لذا مختصر توضیحی در مورد این دوبیت عرض میکنم :

میگوید : تصویر ماه در برکه ای افتاده بود و با هر موج آب ، ماه همانند یک ماهی در آب بازی میکرد . یعنی رقص تصویر ماه بر روی آب را در اثر تلاطم و یا موج آب ، به بازی کردن ماهی در آب تشبیه کرده است . میگوید همینکه آفتاب در آمد ، روشنایی آفتاب ، روشنایی ماه را زیر چنبرۀ خویش کشید ، طوری که چیزی از آن مشاهده نشد . در حقیقت خورشید را به یک پرندۀ شکاری و ماه را به یک ماهی تشبیه کرده که به چنگال آن شکار شده . برای فهم بیشتر این دو بیت نیز میتوانید به توضیح مثنوی مولانا در همین رابطه مراجعه بفرمائید .

مولانا در مثنوی بیان میکند که چگونه نور شمع در نور خورشید حل میشود و همچنین حل شدن سرکه درون شهد را .

چون زبانۀ شمع ، پیش آفِتاب
نیست باشد ، هست باشد در حساب

هست باشد ذات او ، تا تو اگر
بر نهی پنبه ، بسوزد زان شرر

نیست باشد ، روشنی ندهد تو را
کرده باشد آفِتاب او را فنا

در دو صد من شهد یک اوقیه خَل
چون در افکندی و در وی گشت حل

نیست باشد طعم خل ، چون می چشی
هست اوقیه فزون ، چون بر کشی

توضیح مختصر برای این چند بیت :

اوقیه : مقیاس وزن در حدود هفت مثقال

خَل : سرکه

شعلۀ شمع در مقابل نور آفتاب ، هیچ است و دیده نمیشود . در صورتی که شعلۀ شمع وجود دارد و تو اگر پنبه ای را روی آن بگیری ، آن پنبه خواهد سوخت و تو سوختنش را خواهی دید . نور شمع در مقابل نور خورشید ، برای تو روشنی بخش نیست و لذا تو آن را نمیبینی .

در ششصد کیلو شکر یا شهد ، هفت مثقال سرکه را اگر حل کنیم ، طعم آن سرکه به هیچ وجه قابل تشخیص نخواهد بود و آن سرکه کاملا در شهد محو میشود . اما اگر آن را روی ترازو بگذاریم ، و بکشیم ، خواهیم دید که وزن آن شهد ، ششصد کیلو و هفت مثقال است . یعنی از نظر وزنی ، وجود سرکه مورد تایید است ، اما از نظر طعم ، به هیچ وجه . منظورش این است ، هر چیز کوچکی در برابر بزرگتر از خودش محو می شود . اما این محو بودن در ظاهر است و در باطن هنوز وجود دارد . عرفا وجود خود را همانند آن شمع در مقابل خدا میدانند . البته شرح عرفانی و فلسفی بسیار وسیعی دارد که اینجا جایش نیست و فقط خواستم کمی آشنایی با موضوع داشته باشید .
مثنوی – دفتر سوم – مسئلۀ فنا و بقای درویش

و اما برسیم به انتهای داستان :

دو بیت شعر ، با الهام از همین داستانسرایی نظامی گونه برای « نبات » عزیز سرودم که می خواستم همینطوری در پروفایلش بنویسم .

اما دیدم بدون مقدمه ، مفهوم شعر برای ایشان نامتعارف و بی معنی خواهد بود . و همینطور شاید برای خوانندگان دیگر . و از آنجایی که میدانستم نبات هم در ادبیات دستی بر آتش دارد و هم شیفتۀ ادبیات است ، لذا با خودم گفتم ، دو سه خطی در همان پروفایل برای ایشان توضیح میدهم . ولی با خودم گفتم چرا این توضیح را کمی مبسوط تر نکنم ؟ لذا همین شد که می بینید . قبل از نوشتن دو بیت سرودۀ خودم ، از شما میخواهم چشمهایتان را ببندید و در شبی آرام و نسبتا مطبوع با آسمانی پر ستاره همراه با قرص کامل ماه ، دشتی سر سبز را تصور کنید و در میان آن دشت برکه ای از آب روشن و تمیز را . حالا یک دختر بسیار زیبا را تصور کنید که هوس شنا و آبتنی در آن برکه را کرده و در حال شنا باشد . ماه با تمام توانش برکه را روشن کرده و اندام دختر را در معرض دید خود گرفته . اینجاست که رگ غیرت پدیدۀ دیگری می جنبد و میخواهد جلوی این نگاه نامتعارف را بگیرد و نتیجه اش این میشود :



به دشتی ! برکه ای در دیدِ ، ماهی

پری رو ! آشنایی در سیاهی


خرامان ، سایه ای بر روی مه شد

نگاه مه ! بدان برکه تبه شد


در دیدِ : زیر نگاه

ماهی : یک ماه – ماه آسمان

در دید ماهی : زیر نگاه ماه

آشنایی : شنا کردن - شناخته شده – رویت شده

سیاهی : شب

به دشتی برکه ای در دید ماهی
پری رو آشنایی در سیاهی :

دختری زیبا رو که شب و ماه او را می شناسند ، به دلیل همین شناخته بودن ،
سیاهی شب را موقعیت مناسبی برای استتار خود میداند ،
به برکه ای در آن حوالی رفته و در حال شنا و آب تنی است .

خرامان سایه ای بر روی مه شد
نگاه مه بدان برکه تبه شد :

سایۀ وسیعی آمد و در مقابل نگاه ماه قرار گرفت . طوری که ماه دیگه نتوانست برکه و آن دختر را ببیند .

معمولا ما واژۀ سایه را وقتی به کار می بریم که پدیده ای جلوی انتشار نور خورشید یا ماه را بگیرد و موجب ایجاد سایه در زمین گردد . مثل قرار گرفتن ابر ، بین نگاه ما و خورشید یا ماه . اما این از منظر نگاه ماست . از منظر نگاه خورشید یا ماه نیز ، چنین سایه ای موجب ندیدن خورشید و ماه می شود . یعنی همانطور که ما ، در اثر پرده افکنی آن پدیده ، خورشید و ماه را نمی بینیم ، خورشید و ماه نیز ما را نمی بینند . لذا این سایه ، هم برای ما قابل تعریف است و هم برای خورشید و ماه . یعنی دوطرفه است . در رمان عرق نعناع ، این نوع سایه و نگاه را کاملا توضیح داده ام . زمانی که دختری به نام زهره ، قهرمان اصلی داستان ، در کنار زاینده رود ، ماه را نگاه میکند . و یا به تعبیری ، ماه ، بهت زده ، محو در زیبایی زهره شده .

این دو بیت ، نوعی تصور و تجسم و تصویر سازی و جان بخشی و اعطای فهم به پدیده های بی جان عالم است . طوری که مثلا ماه هم میتواند همانند یک انسان ، فهمِ دیدن و تماشای آب تنی یک دختر زیبا را داشته باشد . از آن طرف ، سایه که نمادی از ابر و استتار است و همچنین به طور نمادین ، دور نمایی از نماد سایه های بیداری است ، میتواند فهم و بینشی توام با غیرت و یا به طور واضح و روشن تر ، محافظی بر حریم خصوصی توام با حفظ آسایش و آرامش دختری که میتواند به طور نمادین ، دور نمایی از نماد نبات باشد ، داشته باشد .

یعنی اصل شعر بر محور نوعی احساس وظیفۀ حراست و محافظت از نوع غیر قراردادی و خارج از عرف معمول و طبیعی است که هر دو نماد سایه و نبات ، بر محوری فراتر از وظیفه و در مقوله ای غیر مکتوب به نام اخلاق ، بر آن صحه میگذارند . بی آنکه یک سوی قرار داد نانوشته ، یعنی نبات ، دخیل در آفرینش آن باشد . در صورتی که الهام و انگیزۀ اصلی این آفرینش ، شخصیت بی نظیر اوست .

و کلام آخر اینکه : آغاز و پایان داستانی در دو بیت و به سبک و سیاق خسرو و شیرین نظامی بود .


سه شنبه اول مهر 1399
 
آخرین ویرایش:

نبات

کاربر انجمن
عضویت
Sep 18, 2020
ارسال ها
485
امتیاز واکنش
1,170
امتیاز
93

امتیاز:

فوق العاده ی فوق العاده بود......به شدت عالی بود....دست مریزاد.
.
نمیدونم چون من مخاطب قرار گرفته بودم اینقد برام جذاب بود ، یا برای هر خواننده ای دیگه هم ههمینقدر دلچسبه!....امیدوارم همه اندازه ی من لذت ببرن.


:rose::rose::rose::rose::love_struck::rose::rose::rose::rose:

داستانی که انتخاب کردید برام به شدت گیرا بود
تصویرسازیا، بی نظیر بود
فضای حاکم بر داستان هیجان انگیز بود
حتی یه هوای خنک و بوی سبزه هم حس میشد

مقدمه عالی بود...نه کوتاه ...و نه بلند و کشدار....
توضیحات بجا بود.
متن هم که ....حرفی برای گفتم نمیذاره
نحوه ی نوشتار شما،روَون و کِشنده س...( طوری بود که مخصوصا برای کسایی مثه من که قدرت تمرکز ندارم ،ذهنم فراره و میخوام متن ها رو نخونده رد کنم ، مانع میشد و تماما با دقت خوندم.....)
.
دیده بودم بچه ها شما رو استاد صدا میزنن،ولی یادم میرف جریانشو بپرسم.
.
نقطه اوجش برای من این قسمتش بود:

((از آن طرف ، سایه که نمادی از ابر و استتار است و همچنین به طور نمادین ، دور نمایی از نماد سایه های بیداری است ، میتواند فهم و بینشی توام با غیرت و یا به طور واضح و روشن تر ، محافظی بر حریم خصوصی توام با حفظ آسایش و آرامش دختری که میتواند به طور نمادین ، دور نمایی از نماد نبات باشد ، داشته باشد)).....

( من همیشه میگم غیرت برای مرد و حیا برای زن ،از نون شب هم واجب تره... هر کدوم نباشه،سنگ رو سنگ بند نمیشه)
.

در کنار شما بودن ،باعث من افتخاره منه ،امیدوارم چیزای قشنگی از شما یاد بگیرم .

اهل تعارف نیستم ، کلمات بزرگ و قشنگم بلد نیستم..ولی بدونید تا همیشه توی ذهنم ثبت شدید، هر وقت یاد این داستان بیفتم قطعا همون نسیم خنک توی داستان قلب و روحمو تازه میکنه....
..
بازم خیلی خیلی ممنوم.. :rose: :rose: :rose: :rose:
 

سایه های بیداری

کاربر انجمـن :)
عضویت
May 26, 2019
ارسال ها
1,874
امتیاز واکنش
2,574
امتیاز
113

امتیاز:

نمیدانم به روستای کندوان تبریز رفته اید یا نه ؟
چیزی شبیه ماسولۀ شمال است .
اما فراتر از آن .
در ماسوله ، خانه ها از مصالح مرسوم ساخته شده و دست ساز است .
اما در کندوان ، دل کوه کنده شده برای خانه سازی .
از بیرون که نگاه میکنی ، نهایت زیبایی یک خانۀ کندوانی ، یک پنجرۀ نیشخند است
نیشخند به تمام تکنولوژی انسان امروز .
از بیرون که نگاه میکنی ، هرگز نمیفهمی که این آدمها به کدامین دلیل منطقی ،
این همه خاک خدا را ول کرده اند
و آمده اند آنجا ، خاک که نه ، سنگ بر سر کرده اند و زیر آن سنگها زندگی میکنند .
نمای کامل روستا را که نگاه میکنی ،
همانند پازل بازیهای کودکان است که کودک بدون اعتنا به راهنمای آن پازل بازی ،
با شدید ترین تخیل بی اعتنایی ،
بنایی را به وجود آورده که نه تنها کوچکترین شباهتی به سازگاری کودکانه ندارد ،
بلکه دلزدگی پدر و مادرش را از ساختاری چنین افتضاح ، در سیمای عبوث آنها ،
که سعی میکنند با تبسمی زهر دار تر از نیشخند ، نثار کودک خویش کنند ،
وی را به مشاهده ای دلنشین می کشاند که « به شما چه مربوط است ؟ »
ذوق مهندسی من ، همین است و دوستش دارم .
اما دریغ از کمی حوصله و رغبت از این پدر و مادر
که داخل خانۀ پازل بندی کودک را به تماشا بنشبنند .
کودک ، درون را به مبلمانی زیبا آراسته ...
همچنانکه کندوانیان چنین کرده اند
وارد خانه که میشوی ،
آراستگی و زیبایی ، چشم نوازیست که زیباترین چشمها را ، در بهت و حیرت ، مات میکند .
از آن طاقچه که در بالانشین اتاق ،
فرهاد وار با تیشۀ عشق پدر کنده شده و شیرین وار با ابریشم چشم مادر گلدوزی شده
از آن گلیم پر از نقش و نگار گلهای پاییزی که دسترنج دختران بهاریست
از آن پشتی های ، پشت به دیوار سنگی کرده که آغوشیست برای پشتهای گرم میهمانان جان
از آن لحاف و تشکی که با پارچه های حریر اندیشۀ مادر سوزن خورده
از آن اجاق آتشینی که دیگی از ذوق مادر را با رایحۀ دل نشین طبخ در آمیخته
از آن سوراخ سقف ، که پدر بر سر اجاق همیشه گرم مادر ، به هوای صافی هوا بر کنده
و از آن گلدانهای شمعدانی که با نور لطافت دختران خانه ،
یکی پس از دیگری به گل مینشینند
بی آنکه خبری از پنحره ای ، نوری ، آفتابی از بیرون به آنها برسد ...

نبات نازنینم
من یک خانه ام
همچون کندوان
درون خانه ام آی
بیرون خانه ام را به توریستها واگذار

تقدیم به « نبات » و سپاس از نگاه شوریده اش :rose:

چهارشنبه دوم مهر 1399
 

نبات

کاربر انجمن
عضویت
Sep 18, 2020
ارسال ها
485
امتیاز واکنش
1,170
امتیاز
93

امتیاز:

آره من رفتم اونجا....فوق العاده بود...زندگی توی اون خونه ها قطعا خیلی هیجان انگیزه.:love:

.
.
.

.
.
.سپاس از شما :love: :rose: :rose:
 
بالا پایین